به نام خدا
شاید بارها و بارها، ایمیلی دریافت کردید که ما ایرانیان چنین بودیم و چنان هستیم و اولین کسانی بودیم که فلان اختراع و بهمان کشف را کردیم و...! و یا لیست افراد موفق ایرانی در اروپا و آمریکا را هر روز لیست می کنیم و برای هم می فرستیم! اما بهتر است به جای غرور بی جا و تکیه بر گذشته نه چندان پر افتخار خود، نگاهی به وضعیت موجود بیندازیم و کمی فکر کنیم!
آیا می دانید؟
- بیش از 36 درصد بنزین خاورمیانه در ایران مصرف می شود.
- متوسط مصرف سوخت خودرو ها در ایران 11 لیتر است ( این رقم در فرانسه 9/1 در ژاپن 5/2 و انگلسی 5/3 و در آمریکا 2/7 لیتر است).
- مصرف سرانه سوخت در ایران 2 برابر کشور چین، اولین و 4 برابر کشور هند، دومین کشور پر جمعیت جهان است.
- ایران نوزدهمین کشور پر مصرف برق دنیاست.
- رتبه سوم مصرف گاز بعد از آمریکا و روسیه را داراست.
- ایرانیان 70درصد بیشتر از الگوی جهانی آب مصرف می شود و سرانه مصرف آب در ایران 5 برابر استاندارد جهانی است.
- سرانه مصرف نان در ایران 160 کیلو گرم در سال است و این تقریبا دو برابر کشور هایی نظیر فرانسه و آلمان است.
- سرانه مصرف شکر در ایران 29 کیلو گرم و میانگین جهانی آن 22 کیلو گرم است.
- ایرانی ها 20 درصد بیشتر از میانگین جهانی روغن مصرف می کنند.
- در مصرف دارو در میان 20 کشور نخست جهان و در آسیا مقام دوم را دارا هستیم.
- در مصرف نوشابه گاز دار رتبه اول را در جهان داریم.
- در مصرف لوازم آرایش نیز رکورد دار هستیم.
- از نظر ضایعات مواد غذایی، جایگاه ما در جهان مقام اول است.
مسئله مهم تر هدر دادن وقت در ایران است ظاهرا برای بسیاری از ما وقت نه اینکه طلا نیست بلکه ارزش آهن پاره هم ندارد. این مطلب را بگذارید در کنار این نکته که میانگین کار مفید در ایران بین 22 دقیقه تا 2 ساعت است. طبق آمار رسمي منتشر شده ساعات کار مفيد در ژاپن 49 تا 60 ساعت در هفته و در کره جنوبي 54 تا 72 ساعت مي باشد اما در صنايع کشور ما کار مفيد هفتگي 6 تا 9 ساعت مي باشد.
آیا می دانید بهانه کردن تعطیلات بیش از حد، بهانه ای است برای سرپوشی گذاشتن بر مدیریت ناکارآمد، کارایی پایین و تنبلی ما ایرانیان است؟ و بهتر است بدانید تعداد تعطیلات در ایران نسبت به بسیاری از کشورها کمتر است.
تعطيلات در اروپا و آمريکا
52 روز شنبه + 52 روز يکشنبه = 104 روز
104 + 20 روز تعطيلات رسمي ملي و مذهبي از قبيل روز استقلال، عيد کريسمس، عيد سال نو(ژانويه)، عيد شکرگزاري و ..... مساوي ميشود با 124 روز يعني بيش از 3/1 سال
تعطيلات در ايران
52 روز جمعه + 22 روز تعطيلات رسمي ملي و مذهبي از قبيل عيد غدير، عيد قربان، عيد نوروز، عاشورا، تاسوعا، عيد فطر، 22 بهمن و جمعا 74 روز ( البته با فرض اينکه هيچ کدام از تعطيلات رسمي با جمعه مصادف نگردند. و این نکته را نیز باید افزود که تعطیلات شامل تنها 20 درصد مشاغل کشور می شود! زیرا 35 درصد جمعیت کشور کشاورزان و دامداران روستایی هستند که کاری به تعطیلات ندارند و 45 درصد مابقی مشاغل آزاد مانند مسافر کشی، عملگی، دلالی و ... هستند که تعطیل و غیر تعطیل ندارند و یا کارمندانی هستند که برای اضافه کار در شرکت ها و کارخانه ها حاضرند!
آیا می دانید ژاپنی ها برای داشتن در آمدی معادل بیست دلار، باید 100 دلار کالا بفروشند و ما فقط کافی است یک بشکه نفت از چاه بیرون بکشیم و بفروشیم؟ (ظاهرا همین موضوع ما را تنبل و مصرف گرا نموده است) با این وجود تولید ناخالص ملی ایرانی حدود یک دهم ژاپنی هاست!
و آیا می دانید؟ بین 20 تا 40 درصد از انرژی کشور بدلیل فرسودگی و غیر استاندارد بودن وسایل هدر می رود.
- 25 درصد آب تهران بدلیل فرسودگی لوله کشی هدر می رود. یا بخش زیادی از مصرف بالای بنزین به جهت تولید اتومبیل های با مصرف بالا و ترافیک خیابانها و جاده ها و توسعه نیافتن بخش حمل و نقل عمومی و حل نشدن معضل بیکاری است!
آیا فکر کرده اید که چرا اینگونه ایم؟
آیا افتخار خالی به حضور یک ایرانی در فضا درد ما را حل می کند؟....
ایرانی سربلند ایران سرفراز
مطلب را به دنباله بفرستید:
به نام هستی بخش
کارمندها کار نمی کنند، چون کار ارزشی ندارد در عوض عضو بسیج می شوند تا کار نکرده حقوق بگیرند و در خوشه های پربار جای گیرند.
کارخانه های یکی پس از دیگری ورشکسته می شوند اما سود عدالت توزیع می کنند
بازاریان معامله نمی کنند چون سیاستمداران در حال معامله هستند
سیاستمدارها حرف می زنند، اما نمی گویند
رای دهندگان رای می دهند، اما انتخاب نمی کنند
رسانه ها اطلاع رسانی مطلع نمی کنند، رسانه ها به بلندگوهای سیاستمداران تبدیل شدند
مراکز آموزشی، ندانستن را آموزش می دهد. از دانستن بیزارند و با اندیشیدن دشمن
قضات قربانی ها را محکوم می کنند. قربانی دربند است و جانی زندانبان
نظامی ها علیه هم وطن هایشان در جنگ هستند و دشمن در کنار مرزها در کمین.
پلیس ها با جنایات مبارزه نمی کنند، چون مشغول انجام آن هستند
ورشکستگی ها ملی و سودها خصوصی می شوند.
پول آزادتر از مردم است و اشرف مخلوقات به شمار می آید
مردم در خدمت اشیا هستند
تلوزیون در کشورما آن چیزی را نشان می دهد که دلش می خواهد اتفاق بیافتد و اگر تلوزیون نشان ندهد هیچ چیز اتفاق نمی افتد
توهین، تهدید، ورم روی سر، ضربه باتوم، گاز اشک آور و فلفل، اطاق تاریک، ممنوعیت خروج، ممنوعیت ورود، همه و همه روزمرگی ماست
ممنوعیت گفتن آنچه می اندیشیم
ممنوعیت انجام آنچه حس می کنیم.
ممنوعیت گوش دادن، ممنوعیت دیدن، ممنوعیت خواندن، ممنوعیت نوشتن و ممنوعیت نفس کشیدن
با نگاهی به آثار ادواردو گاله آنو نویسنده اروگوئه ای
ایرانی پایدار ایران سربلند
مطلب را به دنباله بفرستید:
به نام خدا
سنگسار خشن ترین شیوه اعدام مجرمان و خطاکاران است که از فقه یهود وارد فقه اسلامی شده است. در فقه یهود، حتی سزای نافرمانی اولاد از والدین نیز سنگسار است که خوشبختانه مجازات سنگسار در دین یهود به کلی فراموش شده اما متاسفانه در بعضی از جوامع اسلامی هنوز سنگسار اجرا می شود. بسیاری از فقهای اسلام نیز مجازات سنگسار را تایید نمی کنند اما با این حال، برخی از علمای دینی هنوز به سنگسار اعتقاد دارند و جز احکام جدایی ناپذیر الهی می دانند و در چند کشور نیز مجازات سنگسار هنوز پابرجاست که بدبختانه یکی از این کشور ها، ایران عزیز ماست.
شکی نیست که دیدن صحنه سنگسار یک فرد و کشتن وی به بی رحمانه ترین روش، دل هر انسان دردمندی را به درد می آورد اما پرداختن به این مقوله و نشان دادن زشتی چهره اعدام و از جمله سنگسار به چه قیمتی؟ آیا برای نشان دادن زشتی سنگسار که شاید بیش از 80 درصد مردم ایران مخالف آن باشند، رواست که در یک فیلم بسیار نازل حتی از نظر هنری، به فرهنگ و باور یک ملت توهین کنیم و دروغ و کژی های را به مردم ایران نسبت دهیم؟
چند روز پیش به لطف اینترنت! افتخار دیدن فیلم "سنگسار ثریا میم" نصیبم شد و به تماشای دستپخت آقای سیروس نورسته، کارگردان ایرانی الاصل مقیم امریکا، با حضور چهره های سرشناس سینمای پیش از انقلاب، نشستم و پس از پایان فیلم همان حالتی که از دین فیلم سراسر یاوه گویی "بدون دخترم هرگز" داشتم را پیدا کردم.
داستان این فیلم که به ادعای سازندگان آن بر مبنای رویدادی واقعی ساخته شده، اوت 1986 (مرداد 1365) در دهکدهای کوچک در جنوب غربی ایران روی میدهد. شهره آغداشلو در نقش زهرا با یک خبرنگار فرانسوی (با نقشآفرینی جیم کاویزل) که خودرو او هنگام عبور از روستا خراب شده، روبرو می شود و برای او داستانی هولناک درباره خواهرزاده خود ثریا و از اتفاقی مرگبار که روی داده میگوید. وقتی روزنامهنگار فرانسوی ضبط صوتش را روشن میکند، فیلم به فلاشبک میرود و از زبان زهرا ماجرای سنگسار ثریا روایت میشود. قربانعلی شوهر ثریا قصد دارد که با دختری 14 ساله ازدواج کند اما وضع مالی او چندان رضایتبخش نیست که خرج دو خانواده را متحمل شود، بخاطر همین تصمیم میگیرد که ثریا را طلاق دهد! در مقابل، ثریا هم که با داشتن 4 فرزند نگران مخارج زندگیاش است با قربانعلی مخالفت میکند. قربانعلی برای رها شدن از این مشکل بزرگ چارهای میاندیشد: پناه بردن به روحانی روستا و کمک خواستن از او برای تهمت زدن به ثریا و در نهایت محکوم کردن او به سنگسار! تنها بخاطر اینکه از شر همسر اولش راحت شود و اینکه بخواهد آزادانه با دختری دیگر ازدواج کند!
نکته جالب اینجاست، این فیلم که از نظر هنری در پایین ترین سطح قرار دارد، ولی در جشنواره فیلم لوس آنجلس مورد تقدیر قرار می گیرید! بی آنکه بدانیم چرا صدای به به! و چه چه! دیگران درآمده است!؟ پرسش این است، در کجای فرهنگ ایرانی، هنگام درگذشت یک زن، زنهای همسایه اموال او را غارت می کنند؟ دروغ و تخریب تا کجا؟
اگر کارگردان محترم فیلم به خود زحمتی می دادند و لااقل به قانون مجازات های اسلامی نیم نگاهی می انداختند، متوجه می شدند که کدخدا یک ده، حکم سنگسار صادر نمی کند! و حتی بر فرض محال کدخدا همچنین اختیاری داشته، پس از انقلاب (که بیشتر قصد تخریب چهره حکومت فعلی ایران است) بساط کدخداها و کدخدایی برچیده شد. و در زمان وقوع داستان کدخدایی در روستاها وجود نداشت. شکی نیست احکام بسیار خشن و بی رحمانه ای به خصوص در سالهای نخست انقلاب صادر شد و حتی امروزه نیز کم و بیش صادر می شود، اما همه این احکام در دادگاه صادر می شود و پس از تایید سازمانی به نام دیوان عدالت اداری اجرا می شود نه در یک ساعت چند نفر روستایی تصمیم بگیرند و بلافاصله اجرا کنند!
نویسنده و کارگردان محترم حتی آشنایی جزئی از اجرای حدود اسلامی نیز نداشتند و گرنه در همین احکام اسلامی خشن مورد ادعای ایشان، مرد زناکار نیز سنگسار می شود. (البته با توجه به مجرد بودن مرد زناکار، حداقل صد ضربه تازیانه می بایست تحمل می کرد نه اینکه از او نیز برای سنگ زدن دعوت به عمل بیاید!) از طرف دیگر برای اثبات زنا که منجر به مجازات سنگسار می شود، حضور حداقل چهار شاهد عادل و یا اقرار طرفین بر وقوع جرم لازم است در صوتیکه هیچ یک از شرایط فوق در فیلم تحقق نیافت.نشان دادن چهره زشت برخی از سنت های نادرست تنبیه گنه کاران، به کمک فیلم و داستان، امری است پسندیده تا شاید مجریان و متولیان امر به خود آیند و در رفتار و قوانین تجدید نظر کنند، اما آیا می توان به این بهانه دروغ و تهمت های فراوانی به مردم ایران بزنیم.
آقای پرویز صیاد که از کارگردانان و بازیگران شناخته شده سینمای پیش از انقلاب بودند و حتی در فیلمهایشان روستاییان را ساده و درست کار نشان می دادند، آیا شرم نکردند از اینکه در این فیلم بازی کردند؟ آیا خانم ویدا قهرمانی با آن همه ادعای روشنفکری، به راستی مردم سرزمین خود را اینگونه وحشی می پندارند که همسایه های ما جنازه را در خانه رها می کنند و اموالش را غارت می کنند؟ پرسش این است که هدف آقای نورسته از ساختن این فیلم چه بوده است؟ ایا می خواست چهره زشت سنگسار را به جهانیان نشان دهد یا می خواست بر بربریت و وحشی گری ایرانیان صحه بگذارد؟!
این هم میهنان محترم که ادعای میهن دوستی شان گوش فلک را پر کرده و با مچ بند سبز در برنامه های گوناگون حاضر می شوند، آیا از ایرانی بودن خود شرمگین هستند و یا افتخار می کنند؟ اگر وحشی گری های اشاره شده در فیلم سنگسار ثریا درست باشد، که باید از ایرانی بود خود شرمگین باشند نه اینکه افتخار کنند.پرسش دیگر این است که مقصر جمهوری اسلامی را می دانند و می خواهند جمهوری اسلامی را متهم کنند یا باور و اندیشه ایرانی را؟ اگر هدف متهم کردن جمهوری اسلامی است که در وحشی گری مورد ادعا این فیلم، دولت هیچ نقشی نداشت! چه کس مقصر این فاجعه است؟
متاسفانه هنوز در جامعه ایران و حتی کشورهای غربی، هستند کسانی که با شنیدن شایعه و یا واقعیتی ناموسی درباره دختر و همسر خود، دست به قتل می زنند ولی آیا این امر مختص ایران است؟ مگر چند سال پیش در فیلم " American beauty " نمونه این صحنه در مهد دموکراسی و آزادی نشان داده نشد؟ آیا این گناه دولتهاست و یا فرهنگ غلط مردم؟ اگر هدف تاختن به قانون سنگسار درج شده در قوانین جزایی و کیفری ایران است که در این فیلم نه دادگاهی بود و نه قانونی! و اگر هدف نشان دادن فرهنگ غلط مردم در خصوص مسائل ناموسی است که چه لزومی داشت عکس آیت الله خمینی نشان داده شود؟ مگر همین چند ماه پیش در کردستان عراق یک دختر به دست پدر و برادرانش سنگسار نشد؟ (فیلم این صحنه فجیع در یوتیوب موجود است)
در پایان، روی سخنم با هنرمندانی است که ادعای ایرانی بودن دارند و در برابر دوربین های تلوزیونی با شنیدن نام ایران، اشک تمساح می ریزند ولی دانسته و یا ندانسته، آب به آسیاب دشمنان این مرز و بوم می ریزند و برای رسیدن به اهداف حزبی و مادی، حاضرند شدیدترین اهانت ها و دروغ ها را نسبت به مردم کشورشان روا دارند. خواهش ما از شما دایگان مهربانتر از مادر این است، که برای ابرو گرفتن چشم ما را در نیاورید! و صد رحمت به فیلم ضد ایرانی 300 که اگر هم ما را وحشی خواند، ادعای ایرانی بودن نداشت
ایرانی سربلند ایران پایدار
مطلب را به دنباله بفرستید:
به نام یگانه دادار
جناب محسن خان مخملباف،
شما تنها یک فیلمسازید نه بیشتر! و خواهش ما از شما این است که همان دوربین تان را به دست بگیرید و جنبش سبز را به حال خود رها کنید. زیرا جنبش سبز به افرادی همانند شما نیازی ندارد. البته به عنوان یک شهروند ایرانی می توانید حامی جنبش سبز باشید، اما دست از ادعای رهبری فکری جنبش بردارید که جنبش سبز از تفکرات افرادی چون شما بیزار است و اساس شکل گیری جنبش سبز نیز مبارزه با افکار افراطی امثال شماست.
محسن خان عزیز شما را به عنوان یک فیلمساز دوست دارم و از تک تک سکانس های فیلم بای سیکل ران و حتی سلام سینمایت لذت می برم و اما دوستانه نصیحت می کنم که علم رهبری بر ندار، که این قبا به تن شما بی اندازه بزرگ است.
محسن خان عزیز! امروز نیز شما در همان حال و هوای 17 سالگی هستید و فکر می کنید با چاقو زدن یک پاسبان، می توانید کشور را نجات دهید و بر خلاف ادعای روشنفکری که دارید،هنوز نپذیرفته اید که کارتان اشتباه بوده است. البته تکرار همان مواضع و باورها، از سوی شما، امروز نیز گواه همین ادعاست.
محسن خان دست از این همه تضاد بردارید و یا رومی رومی شوید و یا زنگی زنگی! و بهتر است به جای ارسال نامه عذر خواهی به سفارت آمریکا، نامه ای به جناب داریوش مهرجویی می نوشتید و از ایشان عذر خواهی می کردید که به فیلم پر افتخاری مانند اجاره نشینها حمله کردید و حتی قصد عملیات انتحاری برای کشتن وی داشتید! روزگاری به فیلم تاراج که شاید بهترین فیلم ایرج قادری محسوب می شود، می تاختید و امروز فریاد مورچه ها را می سازید! و یک صدم صحنه های غیر اخلاقی که فیلم فریاد مورچه های یتان دارد، فیلم موسرخه ایرج قادری نداشت، که شما به این اتهام، می خواستید حق زندگی کردن را نیز از او بگیرید! فکر نمی کنید اگر بنا بر عذر خواهی است، از ایرج قادری نیز باید عذر خواهی کنید؟
محسن خان عزیز! انسان ممکن الخطاست و می تواند از گذشته درس بگیرد و متحول شود اما متاسفانه نشانی از تحول در شما نمی بینیم. دیروز چاقو به دست به پاسبان ها یورش می بردید، و هنگامی که دوربین به دست گرفتید، به کسانی که سالها خاک سینما را خورده بودند، حمله می کردید و امروز نیز با همان حرکت های افراطی، به جان جنبش سبز افتادید! جناب مخملباف! ملت ایران و به خصوص طرفداران جنبش سبز، به رهبرانی چون شما نیاز ندارد و اگر به پشتوانه فکری نیز نیاز داشته باشد، به افکار و اندیشه های افرادی چون مسعود بهنود و مهندس سحابی بیشتر نیازمند است تا شما. (بهتر است مقاله " دلهره دارم" مسعود بهنود را بخوانید تا بدانید تفاوت تا کجاست!)
محسن خان عزیز! تحول و حرکت به سوی روشنفکری تنها برداشتن حجاب و زدن ریش نیست! شرط نخست روشنفکری، صداقت است و پذیرفتن حق زندگی برای مخالفان! آیا به نظر شما همه هم و غم طرفداران جنبش سبز این است که بدانید آقای خامنه ای چند عدد عصا دارد؟ و یا دختر خانمشان قد بلند و موبور است یا قد کوتاه؟! فکر نمی کنید به ردیف کردن صدهها رقم و اعداد بدون سند و مدرک، شما را نیز در صف همان سند سازان کیهان قرار می دهد؟ کیهان و کیهانیان نیز هر روز از توطئه خبر می دهد و اسیر توهم توطئه هستند، شما نیز دم از قتل آیت الله منتظری می زنید در حالیکه پسر ایشان مرگ پدر را طبیعی می دانند، تفاوت شما با کیهان نشینان چیست؟ هدف از ردیف کردن این همه شایعات بی اساس چیست؟
محسن خان عزیز! درد جنبش سبز این نیست که چرا ماشین آقای خامنه ای ضد گلوله است و یا اسب چند صد میلیونی سوار می شود، زیرا اگر چشمتان را باز کنید، خواهید دید همه رهبران دنیا، کاخ دارند و تفریحاتی نیز دارند و از نظر ما حق طبیعی رهبر ایران است که کلکسیون انگشتر نیز داشته باشد. چرا راه اشتباه دیروزتان را دوباره تکرار می کنید؟ 30 سال پیش فریاد می زدید که قاشق چای شاه از طلاست و امروز فریاد وامصیبتا سر می دهید که هواپیمای رهبر فلان قیمت است! محسن خان عزیز درد ما این نیست، درد ما نداشتن فرهنگ و باور پذیرش افکار مخالف با نظریات خود است.
شما خود را در چه جایگاهی می بینید که برای مردم ایران تعیین تکلیف می کنید و فرمان اعتصاب صادر می کنید؟ به استناد کدام بیانیه مهندس موسوی، خود را نماینده او در خارج کشور معرفی می کنید؟ به نظر می رسد حضور در جشنواره ها و کف و زدن ها و هورا کشیدن ها، شما را هوایی کرده و دچار خود بزرگ بینی شدیدی شدید!
محسن جان! ما به خیابانها و کوچه ها نمی آییم که آتش بزنیم و شما از دیدن شعله های آن خوشحال شوید، ما به خیابانها می آییم تا از دولت بخواهیم، حتی در صورت پذیرش عدم تقلب در انتخابات، به همین 30 درصدی که خود اعتراف می کنند، حق حرف زدن بدهند! ما می گوییم اگر حتی کمتر از یک میلیون هستیم نیز، حق حیات داریم و نباید انتقادمان را با گلوله پاسخ بدهند. ما نسخه سرنگونی هیچ کس را نمی پیچیم و بار دیگر تجربه تلخ 57 را تکرار نمی کنیم.
محسن خان عزیز! از جنجال و آشوب پرهیز کنید و دست از شایعات بی اساس بردارید و اجازه دهید نهال نورس جنبش سبز به سیر طبیعی و با درایت و رهبری مهندس موسوی به بر نشیند.
ایرانی سر فراز ایران سربلند
مطلب را به دنباله بفرستید:
به نام خدا
به کدامین گناه؟...
به کدامین گناه، گلوی فرزندانتان را که نوای آزادی سر می دهند، پر خون می کنید؟ به کدامین گناه، چماق بر سر زنان و دخترانی که برای یافتن پرسش خود به خیابانها آمده اند، فرود می آورید؟ به کدامین گناه، فرزندان رشید این آب و خاک را زیر زنجیر ستم له می کنید؟
حتی تازیان بادیه نشین، که پیش از اسلام نشانی از تمدن نداشتند، نیز در ماه محرم به روی هم نوعان خود شمشیر نمی کشیدند! اما شما مدعیان اسلام و حسین بن علی، روز عاشورا را با خون فرزندانتان رنگین کردید.
آری از امروز من نیز آشوبگرم. من نیز حرمت شکنم و دیروز برای چندمین بار حرمت شکستم. دیروز حرمت دروغینی که برای محرم و عاشورا درست کرده بودید را شکستم. دیروز علم 40 تیغه ای که سالهاست بر شانه هایم سنگینی می کرد را بر زمین افکندم و سبک و بال به خیابانها آمدم تا فریاد شوق رهایی بزنم. دیروز امام حسین تان را دوباره شناختم و این بار نه تنها بر مظلومیتش نگریستم، بلکه با او همدردی کردم و راهم را، راه آزادگی و ستم ستیزی برگزیدم.
دیروز دیدم که چگونه مدعیان امام حسین، خولی وار بر زن و کودک ایران زمین یورش می بردند و لذا حرمت شکستم. باز هم می شکنم همه حرمت های دروغینی را که استبداد برایمان ترسیم کرده است. من آشوبگرم چون توان دیدن جور و ستم را ندارم. دیروز نتوانستم چشمانم را بر بدن تکه تکه هم میهنانم ببندم و حرمت شکستم. دیروز به جای اینکه بر سر و سینه ام بکوبم، مشتهای گره کرده ام را به سوی استبداد نشانه رفتم. و فردا قداره ای را که به دستم داده ای تا بر فرقم بکوبم، را بر فرق یزید زمان فرود می آورم.
ولی نه!... من از جنبش سبزم و افتخارم سبزی و زندگی است. قداره ها را بر زمین می افکنم و دست دوستی، حتی به سوی یزیدیان دراز می کنم تا شاید نسیم روح نواز سبزی و زندگی، قداره ها را از آنان نیز بگیرد. من سنت شکنم چون فریاد آزادی خواهی را که سالهاست در سینه حبس کرده اند، فریاد می زنم. من سنت شکنم چون به جای مشت و گلوله، گُل می دهم. من آشوبگرم چون برای ساختن به میدان آمدم. ویرانی در مرامم نیست و مرگ در شعارم. من آمده ام که از زندگی سخن بگویم. من ایستاده ام تا کشور را بسازم.
آری سنت شکن و اجنبی ام، چون دیروز گِل به سر نکردم و سر افراز و پر غرور در برابر دیو استبداد ایستادم و خاک بر چشم دشمنان این سرزمین ریختم. دیروز از عاشورا درس اخلاق گرفتم و فهمیدم صدهها هزار مرد و زن ایرانی را که شما دشمن حسین می نامید، به رسالت عاشورایی خود عمل کردند. دیروز جامه تزویر و ریای مدعیان حسین دریده شد و زیر این جامه دروغین دستان خون آلوده شمر و یزید هویدا شد.
من سبز سبزم و در خاک ریشه دارم
ایرانی سر فراز ایران پایدار
مطلب را به دنباله بفرستید:
به نام خدا
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای و پرواز را علامت ممنوع می زنید!
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟!
گیرم که میزنید. گیرم که میبرید. گیرم که میکشید!!!
با رویش ناگریز جوانه چه میکنید!!!
جوانه های خرد و اندیشه پاک ایرانی، از زیر خروارها خاک و سنگ غفلت و فراموشی سر برآورده است و صدای شکسته شدن سنگ های زمخت و سیاه استبداد، هر روز به گوش می رسد.
هر روز صدها جوانه زیر چکمه های اهریمن له می شوند و فردا هزاران جوانه به آفتاب سلام می دهند. بیایید جوانه ها را دریابیم و اگر باغبان مهربانی نیستیم، جوانه ها را نشکنیم
اگر تحمل زندان و شکنجه شدن را ندارید، برای اهریمن هورا نکشید
اگر تحمل شلاق ندارید، خانه بنشینید ولی شلاق به دست اهریمن ندهید.
اگر دروغ می شنوید و دم بر نمی آورید، خود دروغ نگویید.
بیایید این بار از فرزندان خود بیاموزید.
بیایید این بار جوانه ها را نشمرید، ترک های روی سنگ سیاه استبداد را بشمرید.
ایرانی پایدار ایران سرفراز
مطلب را به دنباله بفرستید:
به نام خدا
13 آبان نزدیک است. روزی که بارها و بارها به بهانه فرار از مدرسه و یا جنب و جوش نوجوانی، در این مراسم شرکت کردیم و با مشت های گره کرده خود، ندای مرگ سر دادیم. بذر نفرتی که به اسرائیل و آمریکا در دلهایمان کاشته بودند، تبدیل به جوانه خشم می شد و فریاد مرگ سر می دادیم. بدون آنکه بدانیم چرا آمریکا خونخوار و جنایتکار است.
تا سالها پیش فکر می کردیم آمریکا یک شخصی است با هیکل ترسناک و شبیه دراکولا هایی که در فیلمها دیده بودیم. کمی که بزرگتر شدیم فهمیدیم که آمریکا یعنی 300 میلیون نفر انسان. برایمان همواره سئوال بود " مگر این همه جمعیت چه کردند که باید مشت های گره کرده خود را به سویشان نشانه برویم و پرچم کشورشان را آتش بزنیم؟"
از دگر سو، شلوار جین آمریکایی به تن می کردیم و پشت شورلت های آمریکایی، کوکا کولا می نوشیدم بدون آنکه بدانیم همه اینها تولید همان 300 میلیون نفر آمریکایی است. آرزوی سفر به آمریکا را داشتیم و در رویایی ادامه تحصیل در دانشگاههای امریکا سیر می کردیم و شبها خواب سوپر استارهای هالیودی را می دیدم. جان وین برایمان اسطوره بود و مارلون براندو مرد رویایی! همه و همه را داشتیم و باز در 13 آبان فریاد مرگ بر آمریکا سر می دادیم.
تا اینکه نسیم سبزی در این شهر و دیار وزیدن گرفت و ما را از خواب طولانی بیدار کرد. نسیم سبز نه یک حزب و گرایش سیاسی، بلکه یک باور و اندیشه ای بود که به زندگی طراوت و سر سبزی بخشید.نسیم سبز به چشمهایمان مهر و به زبانمان دوستی بخشید. از مرگ و نیستی ها متنفر شدیم و حرف از زندگی زدیم. به خیابان ها آمدیم و از هر آنچه بر ما در دوران بی خبری گذشته بود، شکوه کردیم. مهر و دوستی را که سالها پیش از یادمان رفته بود، دوباره به خاطر آوردیم.این بار می خواهیم از زندگی سخن به میان آوریم و به جای مشت گره کرده، دست دوستی به سوی مردم همه دنیا و همه دولتها دراز کنیم.
می خواهیم این بار به جای خشم، لبخند بزنیم و فریادمان را به مهربانی مبدل کنیم. می خواهیم مرگ و نیستی و نابودی ملت ها و دولتها را از ادبیاتمان حذف کنیم. به جای آرزوی مرگ ملتها و دولتها، آرزوی سر افرازی و سربلندی شان را داشته باشیم. می خواهیم به یاد دیرینه پر افتخار خود، این بار همه ملتها، منشور کوروش را در سینه تک تک ایرانیان ببینند. این بار به خیابان ها می آییم تا پرچم همه کشورها را در این سرزمین به اهتزار در بیاوریم تا پرچم سرزمین ما با افتخار در همه شهرها و کشورها بر افراشته شود. این بار شعار ما، شعار دوستی است و دستمانمان پر از مهر.
ایرانی سربلند ایران پایدار
مطلب را به دنباله بفرستید:
به نام خدا
برای دانلود بقیه عکس های روز ایرانی (قدس) از لینک های زیر استفاده کنید.
http://www.4shared.com/file/133772266/c5685bd3/ghods.html
http://www.mediafire.com/?sharekey=678d3704106531b3ed24a2875c7fa58ee04e75f6e8ebb871
مطلب را به دنباله بفرستید:
به نام خدا
صداقت و درستی کیمیایی است که امروزه کمتر یافت می شود و کمتر انسانی از آن بهره مند است. به راستی حلقه گمشده صلح و آرامش جهانی، همین پاکی و درست کرداری است. صداقت در گفتار و کردار، شهامت می خواهد و آدم شجاع در برابر دروغ و ریا سکوت نمی کند. امروزه دروغ و ریا ارزش است و بی صداقتی سیاست! و هر آنکه در برابر ستم و ستمگران سکوت می کند را به سیاستش مرتبط می کنیم و هر آنکه بر ستم مهر تایید می زند محتاطش می نامیم! به زبان آوردن آنچه که به باور آن نداریم نه تنها سیاست نیست، بلکه دروغی است که ریشه همه بدیها و دژخیمی هاست. مصلحت اندیشی و مصلحتی گویی آفتی است که دامن این مردم را آلوده است.
همین مصلحت گویی ها بود که باعث شد فرجام انقلاب 57 این شود که دهها گروهی که در پیروزی آن نقش داشتند، امروز از دشمنان قسم خورده اش به شمار بیایند. امروز نیز پس از حوادث خونین پس از انتخابات، مردم دچار نوعی سر در گمی شدند و بار دیگر در این میان، آنچه حاکم هست همان بی صداقتی ها و مصلحت گویی هاست.
از آقای منتظری آغاز می کنیم که به باور سردمداران خارج نشین جنبش سبز، شجاعت زیادی از خود نشان داده است!. آقای منتظری یکی از بنیان گذاران نظریه ولایت فقیه بوده است و حتی در مجلس خبرگان سال 58، از مخالفین تعیین رئیس جمهور توسط مردم بوده و به نظر ایشان می بایست ولی فقیه رئیس جمهور را تعیین کند! زیرا که ولی فقیه مصلحت مردم را بهتر از خودشان می داند! انسان نه جائز الخطا، بلکه ممکن الخطاست، اما جناب منتظری امروز نیز نه تنها از باورهای دیروز خود پشیمان نیست، بلکه به ولایت فقیه و اداره امور سیاسی و اقتصادی کشور به دست ولی فقیه اصرار دارد و نمونه آن بیانیه دیروز اوست که خود را از طرفداران حکومت دینی خوانده است. پس نتیجه می گیریم که نه تنها ایشان مخالف حکومت دین بر مردم نیست، بلکه بر آن اصرار نیز دارد و تنها صحبت وی شخص ولی فقیه است که به نظر ایشان اصلح نیست! و لابد خود را مستحق می داند!
آقای دکتر سروش که یکی از مجریان برنامه انقلاب فرهنگی بود و هزاران استاد دانشگاه را از ایران فراری داد، امروز خود را در زمره مخالفان قرار داده است اما نه تنها شهامت گفتن اشتباه کردم را ندارد، بلکه بر همان اندیشه های خود اصرار دارد اما به لطف حضور خود در دانشگاههای غربی، به گفته های خود رنگ و لعاب غربی می دهد و جالب تر اینکه گفته های پیشین وی صداقت بیشتری داشت تا امروز! و با منطق های من درآوردی سعی در القای نظریه واهی دارد که ثابت کند اسلام دین منطق و پلورالیسم است و غیره! در صورتی که نه تنها در تک تک آیه های قرآن اثری از پلورالیسم دینی نیست، بلکه سراسر تاریخ اسلام لبریز است از جنگ ها با طرفدارن مذاهب مختلف! جزیه ای که حضرت محمد در جنگ تبوک از روم گرفت، نشانه پلورالیسم بود؟ و یا بیرون کردن یهودیان مدینه از مصادیق تکثرگرایی بود؟ جناب حاج فرج الله دباغ( همان سروش) گویا امروز بر حکومت غیر دینی باورمند شده است اما در راستای عوام فریبی، نامه های خود را به دهها آیه مزین می کند و در سخنرانی های خود تلاش می کند با جعل تاریخ اسلام، یافته های امروزی دموکراسی و مردم سالاری را به خورد اسلام بدهد که نشان از دروغگویی و فریبکاری وی دارد. و هیچ آفتی به اندازه ریا کاری و دروغگویی جامعه را از بین نمی برد و به نظر حقیر کسانی که چهره واقعی اسلام را به نمایش می گذارند، بسیار شریفتر از کسانی هستند که سعی دارند رنگ و لعاب امروزی به دین بدهند.
آقای محسن سازگارا دیگر دیندار مخالف نظام است و امروز خود را یکی از سردمداران جنبش سبز می داند و با زبان روزه پشت میز تفسیر خبر صدای امریکا می نشیند! و با افتخار از خلافت علی ابن ابیطالب یاد می کند! در حالیکه اگر الگوی حکومت مداران امروز، خلافت علی بن ابیطالب باشد، او در جنگ خوارج مخالفانش را قتل عام کرد و یا در جنگ صفین بر روی یاران محمد و حتی همسر سوگلی اش شمشیر کشید! پس چرا باید از این حکومت ایراد بگیریم که مثلاً فرزند بهشتی را دستگیر می کند؟! اگر به باور آقای سازگارا این حکومت از راه علی دور افتاده است، که این دروغی بیش نیست و حتی بسیار ملایم تر از وی رفتار می کند و اگر نام بردن از این افراد برای فریب خلق است که باید گفت وای بر جنبشی که رهبرش وی باشد!
شجاعت آقای کروبی و ایستادگی آقای موسوی بر هیچکس پوشیده نیست، اما نکته قابل توجه این است که هر دو حضرات هنوز دست رد بر سینه حکومت دینی نزدند و بارها و بارها بر کارایی حکومت دین تاکید داشتند و تکیه کلامشان راه امام راحل است! و از دوران ولایت وی چنان با نوستالوژی یاد می کنند که گویا بهشتی بود و ما قدرش ندانستیم ولی گویا، یا فراموش کرده اند و یا خود را به فراموشی زدند که در همین دوران وی، هزاران زندانی سیاسی که در حال سپری کردن دوران محکومیت خود بودند، اعدام شدند!
جناب آقایان کروبی و موسوی! اگر پیرو راه امام راحلتان هستید و به لطف خدا پس از پیروزی جنبش سبز، آرزوی اجرای فرامین وی و اجرایی کردن آرمانهای وی را دارید، که باید گفت دست شما درد نکند همین حاکمان امروز بهتر از شما آرمان های امام راحلتان را اجرا می کنند! و حتی کمی آرمانهای وی را تعدیل کردند که جای سپاسگذاری دارد! امام راحلتان به یک اشاره ای رئیس جمهوری منتخب مردم را از میان برداشت ولی حاکمان امروز به ادعای شما با تقلب و جابجایی رای این کار را کردند و یا امامتان فرمان اعدام هزاران نفر را سال 67صادر کرد و در 30 خرداد، در دوران وی صدها نفر را کشتند. اما امروز به قول شما تنها 72 نفر کشته شدند و حتی عقد اجباری دختران اعدامی، یادگار همان دوران طلای تان است.
آقایان کروبی و موسوی! اگر به این نتیجه رسیده اید که دین از سیاست جداست و مرگ حکومت دینی فرا رسیده، به اشتباهات خود اعتراف کنید و با کمی شجاعت و صداقت بیان کنید تا مردم و هوادارانتان تکلیف خود را بدانند، ولی اگر هنوز معتقد به حکومت دینی و اجرای بی کم و کاست فرامین دین اسلام هستید، فراموش نکنید که در هیچ کجای دین اسلام از برابری حقوق زن و مرد حرفی به میان نیامده است! و در هیچ کجای اسلام تحمل مذهبی مانند بهائیت نه سابقه داشته و نه از نظر تئوری مجاز بوده است. پس بیایید بیش از این مصلحت گویی نکنید و اگر به این باورید که دین اسلام دین سیاسی است و باید حکومت ایران حکومت دینی باشد، شفاف و روشن به زبان آرید و اگر به غیر از آن باور دارید، شجاعت بیانش را داشته باشد.
آدمی با گذشت زمان دچار دگرگونی در باورها و اندیشه هایش می شود و این از ویژگی ها یک انسان است، اما پنهان کردن باورهای واقعی به نام مصلحت و سیاست، به هیچ عنوان پذیرفته نیست. نمی توان هم به دموکراسی غربی اعتقاد داشت و هم برای خوشایند مذهبیون داخلی، دم از اسلام واقعی زد. بنا ندارم قضاوتی بر درستی و یا نادرستی هیچ یک از باورهای فوق داشته باشم اما اگر سیاستمداران و رهبران فکری جامعه، باورهای خود را به دور از مصلحت اندیشی ها بیان کنند، بسیاری از فتنه ها پایان می پذیرد و اگر اکثریت مردم حکومت دینی را خواهان بودند که اقلیت دیگر زور بی خودی نزد و حکومت اکثریت را بپذیرد ولی اگر اکثریت مردم جدایی دین و حکومت را خواستار بودند، برای خوشایند اقلیت دروغ نگویند!
البته باید پذیرفت که مردمی که افتخارشان حکومت محمد بن عبدالله و علی بن ابیطالب است و هر روز در آرزوی ظهور مهدی موعود به سر می برند تا قیام کند و زمین را با خون دشمنانش رنگین کند، حکومتی همانند حکومت ولایت فقیه را می پسندند و اگر مخالف این باور هستیم، مطابق همان اصول دموکراسی غربی که از آن دم می زنیم باید حکومت اکثریت را بپذیریم و بر قوانین آن گردن بنهیم.
روی سخن با جوانانی است که به عشق پیروزی جنبش سبز به خیابان ها می آیند و با فداکاری برای به ثمر نشستن این نهال نو رسته تلاش می کنند. هم میهنان! اگر به حکومت دینی و اجرای فرامین دینی که بر گرفته از آیه های قرآن و سنت پیامبر است، باورمند هستید، شک نکنید که حکومت فعلی بهترین نمونه است و حتی در بسیاری از موارد، حدود اسلامی را تعدیل می کند ولی اگر به جدایی دین از سیاست باور دارید و قوانین جاری اجتماعی و سیاسی را غیر دینی می خواهید، با این باورهای آقایان منتظری، کروبی و موسوی به این خواست خود نمی رسید. و از رهبران این جنبش بخواهید بوقلمون وار رنگ عوض نکنند و شفاف و روشن موضع خود را روشن کنند. و نگذارید مصلحت ها و ریا کاری ها بار دیگر نهال نو رسته شما را بخشکاند.
به امید روزی که درستی و راستی را فدای مصلحت و سیاست نکنیم.
مطلب را به دنباله بفرستید:
به نام خدا
امروز فیلم بسیار زیبایی از عباس کیارستمی به نام " قضیه شکل اول، شکل دوم " را دیدم که بسیار تاثیر گذار بود. فیلم در سال 1358 ساخته شده است و روایت مستندی از یک اتفاق کوچکی است که در یک مدرسه روی می دهد. در یک کلاس درس، دانش آموزی خطا می کند (کوبیدن شیئی به میز و ایجاد صدا در سر کلاس درس!) و معلم هفت نفر را به جرم این خطا، یک هفته از کلاس بیرون می کند تا مقصر شناسایی شود. در برداشت اول، یکی از دانش آموزان پس از دو روز، مقصر را معرفی می کند و در برداشت دوم، هر هفت نفر یک هفته دوری از کلاس را تحمل می کنند اما رفیقشان را لو نمی دهند!
عباس کیارستمی با نمایش این فیلم کوتاه نظر بسیاری از سیاستمداران و روشنفکران دهه شصت مانند دکتر خرازی، صادق قطب زاده، خلخالی، کیانوری، نادر ابراهیمی، ژاله سرشار، مسعود کیمیایی و ... را جویا می شود که پاسخ این دوستان (بعضی از آنها امروز در قید حیات نیستند) بسیار جالب توجه است. در سرتاسر پرسش و پاسخ کارگردان با این افراد، جریان فکری چپ و انقلابی در بین پاسخ های روشنفکران کاملاً مشهود است و شعار " هدف وسیله را توجیه می کند" به درستی نشان داده می شود.
از طرف دیگر با توجه دقیق به پاسخ های کسانی چون ابراهیم یزدی و یا عبدالکریم لاهیجی، به درستی می توان پی برد که چرا نظام جمهوری اسلامی که با شعارهای دفاع از ارزشها به میدان آمد، ناموفق بود و خود به یک نظام ضد ارزشی مبدل شد. دهه شصت با شیوع بیمار گونه جریانات ضد امپریالیستی و گرایشات فکری انقلابی در ایران آغاز شد و مقاومت و ایستادگی، به ارزشی بی نظیر بین انقلابیون تبدیل شد، فارق از اینکه مقاومت در برابر چه چیزی؟! و کرامت دانشیار هایی که برای آزادی زندانیان هم گروه خود، قصد ربودن فرزند خردسال محمد رضا پهلوی را داشتند، به سمبل پایداری تبدیل شدند و اینجا بود که پایه تفسیر و تعبیر ارزش و ضد ارزش پی ریزی شد و ارزشها نه امری ثابت، بلکه متغیر تعریف شدند و ارزشها را حزب و تشکل تعریف می کرد و نه خرد و اندیشه انسانی!
رد پای این باور در تک تک نظریات این دوستان، در این فیلم دیده می شود. تنها فردی که می توان به درستی روشنفکر نامید و پایداری در برابر اقدام خلاف قانون را رد کرد، شادروان صادق قطب زاده بود که در نظام انقلابی به جوخه اعدام سپرده شد!
در فیلم "عقده های بادر میهنف" که در سال 2008 فیلمساز خوش فکر آلمانی (اولی ادل) به نام اصلی (The Baader Meinhof Complex) ساخته است، به زیبایی تصویری از انقلابیون دهه پنجاه و شصت را نشان داده است و می بینیم که چگونه با شعار ارزش مداری و استبداد ستیزی، به ورطه نابودی کشیده می شوند. در باور و اندیشه انقلابیون دهه شصت، اتحاد و همبستگی و مقاومت برای سرنگونی حکومت فاسد و دیکتاتور، یک ارزش و آرمان بود، اما برای حفظ این همبستگی، به مستبدانه ترین روشها متوسل می شدند و در رسیدن به هدف خود، جنایت هایی را مرتکب می شدند که روی دیکتاتور ها را سفید کردند. (نمونه بارز آن قتل های درون گروهی که در بین چریک های چپ انجام می شد و مهندس جعفر شریف یکی از این جانباختگان است)
در همین فیلم کیارستمی نیز می بینیم که مقاومت دانش آموزان در برابر فشار معلم برای معرفی دانش آموز خاطی را ارزش می دانند و طبیعی بود که این افراد، با این طرز تفکر، هنگامی که جوانان این مرز و بوم را به جوخه اعدام می سپردند، نه تنها سکوت می کردند، بلکه هورا نیز می کشیدند. جناب دکتر ابراهیم یزدی فرمان قتل عام ارتشیان و افسران طاغوت را می داد و کیانوری ها نیز هورا می کشیدند. غافل از اینکه این بیماری دامن خودشان را نیز خواهد گرفت. دیدن دوباره این اثر به ما می آموزد که بپذیریم حرکت های احساسی و انقلابی با زیر پا گذاشتن ارزشها به بهانه خشنودی حزب و دیگران و یا رسیدن به هدف، چه آتشی را به دامن مردم انداخت. باید بپذیریم که مدعیان دفاع از ارزشها، همه ارزشها را زیر پا می گذاشتند. در کجای خرد و باور انسان سالم، مقاومت و همبستگی در امری شر و خلاف قانون، ارزش است و شایسته ستایش؟ اگر از نگاه خردمندانه به بسیاری از رفتارهای خود و پیرامونمان بنگریم دروغ و دزدی و ... همیشه ضد ارزش و غیر انسانی است و هیچگاه و تحت هیچ شرایطی یک انسان مجاز به دروغگویی و یا دزدی نیست و دروغهای به اصطلاح مصلحتی! نیز تنها ساخته و پرداخته ذهن افراد شیاد و دغلکاری است که به ارزشهای انسانی پشت کرده اند.
اگر سکوت در برابر رفتارهای خلاف قانون را به دلیل زشت شمردن جاسوسی و پاچه خواری و غیره، زشت و ناپسند بنامیم، پس آزادگی و حق طلبی را چه بنامیم؟ فیلم آقای کیارستمی نمونه بسیار خوبی برای تحلیل موضوع مورد اشاره است. از نگر خردمندانه به این قضیه، در وهله اول وظیفه تک تک دانش آموزان بود که پیش از اخطار معلم به دانش آموز خاطی اخطار دهند و اجازه رفتار ضد ارزشی را ندهند. در وهله دوم پس از اطلاع معلم می بایست نه تنها یکی از دانش آموزان، بلکه هر شش تن فرد خاطی را معرفی کنند و در برابر رفتار ضد ارزشی جبهه گیری کنند نه اینکه به دلیل ترس از حرف و حدیث دیگران از حرکت خلاف قانون دفاع کنند. طبیعی است کسی که به این پایداری در برابر به هم زدن نظم کلاس به به! و چه چه! می کند و از این حرکت به عنوان سمبل همبستگی و مبارزه یاد می کند، حاضر است برای مبارزه به اصطلاح حق طلبانه خود، هر ضد ارزشی را ارزش بنامد. بسیار جالب توجه است که مدعیان امروز حق و حقوق مردم و حکومت قانون، از موافقان پایداری دانش آموزان بودند!
بزرگترین مشکل جامعه ما و همچنین بسیاری از جوامع، تعبیر و تفسیر ارزشهاست که هر کس به خود اجازه می دهد به تناسب زمانی و مکانی، حرکتی را ارزشی و در جای دیگر ضد ارزش بخواند. در باور چریک های فدایی و گروه های چپ آن دوران، دزدی دربار از مردم بد بود اما دزدی چریک ها از بانک ها و سرمایه دارها برای کمک به انقلاب ارزشی محسوب می شد! دروغگویی زشت و ناپسند به شمار می آمد و از دروغگویی شاه و اطرافیان می نالیدند اما دروغگویی در بازجویی ها را ارزش می دانستند! و لذا نتیجه همین شد که می بینیم. امروز نیز بدبختانه همین جو حاکم است و حتی فجیع تر از قبل. هنگامی که هدف حفظ نظام ولایی و حکومت قرار می گیرد، تجاوز به زندانیان دختر و پسر رفتار ارزشی قلمداد می شود و دروغ گویی مکرر صدا و سیما، دروغ مصلحتی برای حفظ نظام به شمار می آید! و ارزش جان انسان به هیچ گرفته می شود زیرا که به باور بسیاری از ما، هدف وسیله را توجیه می کند!
باید از امثال دکتر خرازی و یزدی هایی که امروز معترض وقایع اخیر هستند، پرسید، اگر مقاومت و همبستگی در رفتار خلاف قانون پسندیده و نیکوست، پس همبستگی برادران سپاهی و بسیجی در فجایع اخیر نیز شایسته تحسین است و باید با کسانی که از این حرکت ها تبری می جویند و به اصطلاح توبه می کنند، نیز برخورد شود. و باید کسانی مثل آیت الله منتظری و صانحی و یا کروبی که این همبستگی را بر هم زدند را جاسوس و خائن بنامیم!
آتش ارزش ستیزی که سالهاست خرمن اندیشه و فرهنگ ایرانی رابه کام خود می کشد، هنگامی افروخته شد که گروهی با ادعای روشنفکری برای مبارزه با استبداد و فساد به هر رفتار ضد ارزشی روی آوردند و به درستی عباس کیارستمی در سال 1358 با فیلم خود شعله های این آتش را نشان داده است. و یا در فیلم "عقده های بادر ماینهف" به درستی می توان تزلزل تدریجی اخلاق و ارزشها در یک گروه چپ را دید.
روی سخن با دوستان و هم میهنانی است که به راه سبز امید پیوسته اند و برای رسیدن به هدف آرمانی خود تلاش می کنند، که فراموش نکنیم هنگامی که برای هدف مقدسی با عنوان آزادی و مردمسالاری مبارزه می کنیم، به هیچ عنوان رفتاری که با آرمانها و اندیشه متعالی انسانی تضاد دارد را انجام ندهیم و برای رسیدن به این هدف مقدس، خود به دام دروغگویی و فساد نیافتیم.
دروغ و ریا، سکوت در برابر اقدام خلاف قانون، دزدی و کم کاری، خیانت و تجاوز به حقوق دیگران همواره زشت و ناپسند است و اگر جرات کردیم در راه آرمان سبز خود بدون اجازه صاحب خانه روی دیوار خانه اش شعار بنویسیم، اولین گام سقوط را برداشته ایم و پس از به قدرت رسیدن نیز به آسانی حق همسایه ها و مردم جامعه خود را زیر پا می گذاریم. اگر بناست برای فلج کردن دولت کودتا و مستبد، کم کاری کنیم و حقوق حرام از دولت بگیریم! دومین گام را برداشتیم و به ورطه سقوطی می افتیم که مبارزین دهه شصت ما افتادند. اگر به راستی بناست با دولت کودتا همکاری نکنیم، شهامت استعفا را داشته باشیم ولی بذر کم کاری و دزدی از کار را، در این سرزمین بیش از این نکاریم. اگر بناست فحش و ناسزا را بد بدانیم، حتی به رئیس دولت کودتا نیز ناسزا نگوییم. اگر بناست دروغگویی را محکوم کنیم، تحت هیچ شرایطی دروغ نگوییم.
ذر فیلم عباس کیارستمی به زیبایی پس از سی سال پرده از فجایعی به نام انقلاب بر داشته می شود و می بینیم چگونه رهبران این حرکت، ارزشها را به نفع خود تفسیر می کردند! باشد که از این فیلم و حوادث پس از آن درس بگیریم و این بار اجازه ندهیم کسانی به نام دفاع از مردم و پیروزی جنبش سبز، ارزشهای انسانی که هر انسان خردمندی به آن واقف است، را لگد مال کنند و اجازه ندهیم به خاطر هدف هر چند مقدس، گام در راهی بگذاریم که ارزشها را نادیده می گیرد.
لینک تماشای این فیلم: http://vimeo.com/6418143
لینک دانلود این فیلم:
ایرانی سربلند ایران سرفراز
مطلب را به دنباله بفرستید:
ما ایرانی ها!!!





